الان تنور امتحانات دانشجوها داغ داغ .همه سرشون به جزوه و کتاباشونه و دارن به شدت درس می خونن .البته یه عده هم تازه دارن می رن دنبال جزوه و کتاب .یادش به خیر با چه فلاکتی این روزه رو پشت سر گذاشتیم .قصد نداشتم چیزی بنویسم .دارم بداهه می گم .حالا که خودش میاد یه شرحی از وقایع اتفاقیه ی روزهای امتحان براتون می نویسم:
(من که نفهمیدم این شکلکه داره چیکار می کنه ولی من دارم فکر می کنم )![]()
همین روزهای امتحان بود که من معنای کلمه ی " تغییر کاربری" رو دقیقآ فهمیدم .مثلآ حموم میشد اتاق مطالعه ی یک نفره
باور کنین من شاهد دارم .چطوری نداره.یک عدد صندلی از نمازخونه که همون اتاق مطالعه٬ و سینما هم بود(به این می گن استفاده ی بهینه ) کش می رین بعد میذارینش تو یک حموم .سعی کنید حمومی رو انتخاب کنین که شیرش چکه نکنه تا تمرکز حواس داشته باشین و چاهشم بو نده تا خدایی نکرده نخواین اسباب کشی کنین که دیگه حموم خالی پیدا نمیشه ها.خوب در را هم کمی ببندین .حالا بشینین پا درس و مشقتون .دیگه چی می خاین آخه .مگه مردم کجا درس می خونن این همه نمره های خوب می یارن.در ضمن اصلآ نگران نباشین این روزا هیچ کی به حموم نگاه چپ هم نمیکنه .تا آخر امتحانا سند منگوله داره اتاق مطالعتون در اختیار شماست.![]()
راستی واسه اونایی که دیر جنبیدن و حموم (ببخشین اتاق مطالعه ی مستقل) بهشون نرسید باید بگم هرچه سریعتر یک عدد موکت و یک عدد بالشت به همراه دفتر دستکتون برداشته و هر گوشه ی دنجی رو که می بینین به اشغال خودشون در بیارن .زیر پله ها٫ انتهای راهرها ..فقط حواستون باشه کنار آشپزخونه نرین که این خلق الله از هرچه بگذرند از شکم خویش نگذرند (آآآآآ شعر گفتم قابل توجه قدیانی)آره اونجا تنها جاییه که کاربریشو حفظ می کنه تازه رونقشم بیشتر میشه آخه به مخ که فشار بیاد آدم بیشتر کشنه میشه دیگه.
خوب حالا اگه گشنتون شد و چیزی نداشتین که بخورین. اینم بگم که این روزا عمرآ ببینین کسی چیزی بهتون تعارف کنه که یک عدد نون لواش به قیمت طلا ارزش پیدا می کنه .خوب اول ببینین کدوم اتاق غذاش به راهه یعنی مرحله ی اول شناساییه سوژه .باید رابطتون با اونا خوب باشه ها .هی می گم با همسایه ها دعوا نکن واسه همین روزاست دیگه.بعد این د نیک آف تایم یعنی سر بزنگاه می ری در اتاقشون.یه بهانه هم باید پیدا کنی ها چه می دونم مثلآ اشکال بپرسی یا ...خلاصه در اولین تعارف فرصت را غنیمت بشمارید و این طوری خودتونو از مرگ حتمی نجات بدین .![]()
بسم الله الرحمن الرحیم
ای احمق ترین انسانهای عالم ٬ ای بی شرف ترین مردمان و ای بی شرمان خدا نشناس !!!!! با شما هستم ..در فکر فتح کدام قله ی قدرت هستید ؟ به کدام هدف شومی می اندیشید ؟و برای به دست آوردن کدام آرزوی محال دست و پا می زنید و جنایت می کنید ؟ که یقین دارم آرزویتان را با خود به گور هایتان خواهید برد .یقین دارم که هرگز به آلام خبیثتان نخواهید رسید من یقین دارم که رویاهایتان تنها و تنها یک رویا برایتان باقی خواهد ماند ...
خوب می دانید که چگونه جهان اسلام را داغدار کنید و چگونه خون مسلمانان جهان را به جوش آورید اما ای احمق ترین ها این را نیز بدانید که عشق ما به مقدساتمان و اطاعت و فرمانبری ما از ولی امرمان چیزی نیست که با توطئه ها و نقشه های پوچتان از میان برود.حتی اگر سامرا را همچون بقیع با خاک یکسان کنید حتی اگر بیش از این جنایت و بی شرمی کنید ..هرگز .هرگز . هرگز...
امروز آسوده سر بر بالین خود بگذارید و در رویاهای محال خود غرق شوید که این آسودگی دیری نمی پاید .آری ! هرچه می توانید آسوده باشید چون مسلمانان جهان با اتحادشان کابوسهای شما را رقم خواهند زد .هرچه می توانید آسوده باشید که مسلمانان بیش از پیش بیدارند و حلقه های اتحادشان همجون زنجیری گلویتان را خواهد فشرد آنچنان که نفسهایتان به شماره بیفتد و زمین از لوث انفاستان پاک شود.باتلاق وحشی گریهایتان به زودی خودتان را خواهد بلعید و مسلمانان را از شرتان خلاص خواهد کرد.
آری ! هرچه می توانید آسوده باشید چون منتقممان در راه است .او خواهد آمد و آرامش کذایی تان را بر هم خواهد زد .او خواهد آمد ...
ایام شهادت زهرای مرضیه(س) را به همه ی محبان ایشان تسلیت عرض میکنم.
خبر فوت آیت آلله فاضل لنکرانی متاثرم کرد . روحشان غریق رحمت باد.
آیت الله فاضل مرجع تقلید داداشم بود. امشب که این خبر رو شنیدم با خودم فکر کردم درسته با از دست دادنه هر عالم هممون متاثر می شیم اما واقعآ اگر مرجع تقلیدمون رو درست شناخته باشیم و خودمون انتخاب کرده باشیم .خبر فوتشون چه فاجعه ی عظیمی در زندگی ما خواهد بود .نمیدونم متوجه منظورم شدین یا نه؟
بعد از شنیدن فاجعه ی سامرا مامانم می گفت : از علائم نزدیکی ظهور حضرت ولی عصر (عج)یکی تخریب قبر امامانه و دیگری فوت علما .(البته نمیدونم منبعشو ولی از مامانم سوال می کنم).

داشتم برایت غزلی می سرودم و تمام جملات زیبا را در حافظه ام سپرده بودم
تا در طلعت سیمای زیبایت واژه ای به یادگار بگذارم
به ناگه خبر رسید :
انا لله و انا الیه راجعون.......
روح امام به ملکوت اعلی پیوست.
به رباعی رسیده بودم که قافیه از هم بافت
وزن های شعرم چون غل و زنجیر دست و پایم رابست
و ابری تیره بر چشمانم سایه گسترد
ای قافله سالار کوی عشق !
به کدامین دیار نور سفر کردی که امتی نالان و گریان
در به در روانه ی کویت باشند !!!
چه اشک ها که سیلاب شد و جلوتر از پیکر پاکت
شستند بهشت پاک لاله ات را.
روحت شاد و راهت پر رهرو باد.
پانوشت:
یادش به خیر دبیرستانی که بودیم انقدر با دوستم این شعرو خوندیم که حفظ شده بودیم ولی هنوز نمیدونم از کیه.